مثنوی معنوی

نسيم ايمان

دانستني هاي قرآني،متن عربي قرآن،داستان هاي قرآني

 

 

آن یکی می گفت خوش بودی جهان / گر نبودی پای مرگ اندر میان
 
آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچ / که نیارزیدی جهان پیچ پیچ
هیچ مرده نیست پر حسرت ز مرگ / حسرتش آن است کش کم بود برگ
ورنه از چاهی به صحرا اوفتاد / در میان دولت و عیش گشاد
ور نکردی زندگانی منیر / یک دو دم ماندست مردانه بمیر
آن یکی می گفت خوش بودی جهان / گر نبودی پای مرگ اندر میان
 
آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچ / که نیارزیدی جهان پیچ پیچ
هیچ مرده نیست پر حسرت ز مرگ / حسرتش آن است کش کم بود برگ
ورنه از چاهی به صحرا اوفتاد / در میان دولت و عیش گشاد
ور نکردی زندگانی منیر / یک دو دم ماندست مردانه بمیر
 

 

 

همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو / در ریاضات ایینه ی بی زنگ شو

 

خویش را صافی کن از اوصاف خود / تا ببینی ذات صاف پاک خود

 

بینی اندر دل علوم انبیا / بی کتاب و بی معید و اوستا

 
 

این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید ندا ها را صدا

 

ترک شهوتها و لذتها سخاست / هر که در شهوت فرو شد بر نخاست

 

این سخا شاخیست از سرو بهشت / وای او کز کف چنین شاخی بهشت

 

عروه الوثقی است این ترک هوا / برکشد این شاخ جان را بر سما

 

 

هست مهمانخانه این تن ای جوان / هر صباحی ضیف نو آید دوان

 

هین مگو کاین ماند اندر گردنم / که هم اکنون باز پرد در عدم

 

هر چه آید از جهان غیب وش / در دلت ضیف است او را دار خوش

 

 

هست مهمانخانه این تن ای جوان / هر صباحی ضیف نو آید دوان

 

هین مگو کاین ماند اندر گردنم / که هم اکنون باز پرد در عدم

 

هر چه آید از جهان غیب وش / در دلت ضیف است او را دار خوش

 

 

مردم نفس از درونم در کمین / از همه مردم بتر در مکر و کین

 

دشمنی دارم چنین در سر خویش / مانع عقل است و خصم جان و کیش

 

 

در حذر شوریدن شور و شر است / رو توکل کن توکل بهتر است

 

با قضا پنجه مزن ای تند و تیز / تا نگیرد هم قضا با تو ستیز

 

مرده باید بود پیش حکم حق / تا نیاید زخم از رب الفلق

 

 

ابلهان گفتند مجنون را زجهل / حسن لیلی نیست چندان هست سهل

 

بهتر از وی صد هزاران دلربا / هست همچون ماه اندر شهر ما

 

گفت صورت کوزه است و حسن می / می خدایم میدهد از نقش وی

 

کوزه میبینی ولیکن این شراب / روی ننماید به چشم نا صواب

 

مر شما را سرکه داد از کوزه اش / تا نگردد عشق اوتان گوش کش

 

 

آب دریا مرده را بر سر نهد / ور بود زنده ز دریا کی رهد

 

گر بمیری تو ز اوصاف بشر / بحر اسرارت نهد بر فرق سر

 

 

نردبان این جهان ما و منی است / عاقبت این نردبان افتادنی است

 

لاجرم هر کس که بالاتر نشست / استخوانش سخت تر خواهد شکست...

 

 

تن چو با برگ است روز و شب از ان / شاخ جان در برگ ریز است و خزان

 

شاخ تن بی برگیه جان است زود / ان بباید کاستن این را فزود

 

 

گفت ای موسی زمن می جو پناه / با دهانی که نکردی تو گناه

 

گفت موسی من ندارم ان دهان / گفت ما را از دهان غیر خوان

 

از دهان غیر کی کردی گناه / از دهان غیر بر خوان کای اله

 

آنچنان کن که دهانها مر ترا / در شب و در روزها آرد دعا

 

 

تخم بطی گر چه مرغ خانگی / زیر پر خویش کردت دایگی

 

مادر تو بط ان دریا بدست / دایه ات خاکی بد و خشکی پرست

 

میل دریا که دل تو اندر است / آن طبیعت جانت را از مادر است

 

ما همه مرغابیانیم ای غلام / بحر میداند زبان ما تمام

 

 

ای شهان کشتیم ما خصم برون / هست خصمی زو بتر در اندرون

 

کشتن ان کار عقل و هوش نیست / شیر باطن سخره خرگوش نیست...

 

 

هر کبوتر می پرد در مذهبی / وین کبوتر جانب بی جانبی

 

ما نه مرغان هوا نه خانگی / دانه ی ما دانه ی بی دانگی

 

زآن فراخ آمد چنین روزی ما / که دریدن شد قبادوزی ما

 

 

الم...ذلک الکتب لا ریب فیه هدی للمتقین...

 

مدتی ابن مثنوی تاخیر شد / مهلتی باید که تا خون شیر شد

 

ساعد شه مسکن این باز باد / تا ابد بر خلق این در باز

 

بادآفت این در هوی و شهوت است / ورنه اینجا شربت اندر شربت است

 

این دهان بر بند تا بینی عیان / چشم بند آن جهان حلق و دهان

 

ای دهان تو خود دهانه ی دوزخی / وی جهان تو بر مثال برزخی

 

یک قدم زد ادم اندر ذوق نفس / شد فراق صدر جنت طوق نفس......

 

 

حرف قرآن را بدان که ظاهریست / زیر ظاهر باطن بس قاهریست

 

زیر آن باطن یکی بطن سوم / که درو گردد خردها جمله گم

 

بطن چارم جز نبی خود کس ندید / جز خدای بی نظیر بی بدیل......

 

 

 

 

هین مگو فردا که فرداها گذشت / تا به کلی نگذرد ایام کشت

 

پند من بشنو که تن بند قویست / کهنه بیرون کن گرت میل نویست......

 

 

همچو آهن گرچه تیره هیکلی / صیقلی کن صیفلی کن صیقلی......

 

 

 

 

هین مکن زین پس فراگیر احتراز / که زبخشایش در توبه است باز

 

توبه را از جانب مغرب دری / باز باشد تا قیامت بر وری

 

تا زمغرب بر زند سر افتاب / باز باشد ان در از وی رو متاب

 

هست جنت را زرحمت هشت در / یک در توبه ست ز ان هشت ای پسر

 

ان همه گه باز باشد گه فراز / و ان در توبه نباشد جز که باز

 

هین غنیمت دار در باز است زود / رخت انجا کش به کوری حسود

 


ان یکی امد در یاری بزد / گفت یارش کیستی ای معتمد

 

گفت من!گفتش برو هنگام نیست / بر چنین خوانی مقام خام نیست

 

خام را جز آتش عشق و فراق / کی پزد کی وا رهاند از نفاق

 

رفت ان مسکین و سالی در سفر / از فراق یار سوزید از شرر

 

پخته شد ان خام و انگه باز گشت / باز سوی خانه ی همباز گشت

 

 

 

 

بشنو از نی چون حکایت می کند / از جداییها شکایت می کند

 

کز نیستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد و زن نالیده اند


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






نوشته شده در چهار شنبه 16 اسفند 1391ساعت 14:34 توسط omid ganji| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin